|
مطالب مرتبط: در رابطه با اين کتاب بخوانيداصغر طاهرزادهلب المیزان دسته بندي موضوعيمحصولات -> شيعه -> (نظام فکری و اعتقادات)محصولات -> انسان و تربيت -> (ساير) ضميمه هاآشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین
آدرس مستقيم مطلب: به مطلب لينک دهيد نسخه قابل چاپ: چاپ
معرفي:
مولف در مقدمه کتاب هم مقدمه می نویسد و هم به نوعی به معرفی کتاب می پردازد: هیچ محتاج می گلگون نهای ترک کن گلگونه، تو گلگونهای به عنوان مقدمه چه بگویم؟ نمیدانم چه شد که دوستان عزیز و دلسوز- که نگران سرگشتگی جوانان همسن و سال خود هستند- به سلسله بحثهای «آشتی با خدا از طریق آشتی با خود راستین» دل بستند، آستین همت بالا زدند و با تلاش طاقتفرسا، مباحث را از نوار پیاده کردند و پس از تصحیح و تایپ و غلطگیری و هزار و یک کار پرزحمت دیگر- که باید انجام داد تا یک نوشته به صحنه آید!- حالا از من خواستهاند تا مقدمهای بر آن بنویسم. همینقدر میتوانم بگویم که مقدمهی من، توجّه به همان انگیزهای است که موجب شد این جوانان عزیزِ از خود گذشته، احساس کنند که باید صدای شیوای جانشان را به طریقی به گوش خود برسانند، و این سخنان را وسیلهای برای چنین کاری تشخیص دادند.اگر شما خوانندهی عزیز، احساس میکنی در میان دیوارهای بلندی زندانی شدهای که خود برای خود ساختهای، و فکر میکنی که باید آن دیوارها را خراب کنی و «خودِ گمشدهات» را و معنی خودت را بیابی، شاید بتوانی از طریق این نوشتار - یا بگو این گفتهها که به صورت نوشته درآمده است!- تا حدی به « خودِ اصیلات» دست یابی و آرام آرام با او آشنا شوی و در آینهی او، خود را بیابی. با نور عقل و فطرت،دیوارهای وَهْم را خراب کنی و به بالاتر از آن پرواز کنی و در نهایت متوجّه واقعیترین و آشناترین واقعیات، یعنی خدا شوی، آری خدا! اما نه آن خدایی که افکار، او را میفهمند و در اندیشههاست، بلکه آن خدایی که جانها او را مییابند و نیز در دریای وجودت، با بهترین انسانها، یعنی پیامبران خداآشنا گردی و در آینهی جانت متوجّه آشنایان عزیزی به نام امامانشوی. خود را از پیرایهها جدا بینی و پیرایهها را خود نبینی، و حجاب جان را جان نپنداری! اگر بخواهی میتوانی خود را از زمان و مکان و از همه چیز، آری از همه چیز آزاد کرده، او را در وسعتی به بیکرانگی ابدیت ببینی و از آنجا به جهت گذشتههایت به ریش خود بخندی که چگونه بودهای! خواهی دید که همه چراغها در جان تو روشن شده است، گویی همه چشمهها از جان تو میجوشند! حافظ در رویکرد به قصه گذشته خود گفت:گوهری کز صدف کون و مکان خارج بود طلب از گمشدگان لب دریا میکردبیدلی در همه ایام خدا با او بود او نمیدیدش و از دور خدایا میکرداگر باور داری که «آدمی گودالی است که ژرفنایش پایان ندارد و شمردن موهای تن او آسانتر از شمردن احساسهای اوست»؛ و اگر باور داری که «بیشتر مردم کوههای بلند و امواج سهمگینِ دریاها و رودهای پهن خروشان و بیکرانگی اقیانوسها و گردش ستارگان را به دیده اعجاب مینگرند، ولی به خود خویش اعتنایی ندارند» و عمده مشکلشان نیز همین است، شاید از طریق این مباحث بتوانی الفبای گفتگو با خود را بیابی، و کند و کاو در لایههای وجود خود را آغاز کنی و کتاب وجود خود را ورق زنی و آرام آرام، خود را بخوانی- و معنی «آشتی با خود» همین است- و اگر با خود آشتی کردی تو هم مثل بقیه، خدا را در خود،خواهی یافت و خواهی گفت:«راستی ای خدا! وقتی تو را دوست دارم، آنچه دوست دارم چیست؟ نه جسم است و نه تن، نه زیبایی گذران است و نه درخشش روشنایی، نه آوازی دلکش و نه گلها و گیاهان خوشبو...! دوستداشتن خدا، دوستداشتن آن چیزها نیست، با اینهمه وقتی خدا را دوست دارم، روشناییای خاص، آوازی خاص و بویی خاص را دوست دارم، یعنی روشنایی و بوی درونیام را، که روحم را روشن میکند! آنچه در مکان نمیگنجد، به صدا درمیآید، آنچه در زمان نیست ولی خودش هست!... این است آنچه دوست دارم هنگامی که خدایم را دوست دارم، و هنگامی که با خودم آشتی خواهم کرد.» بیا از خویشتن خویش پنجرهای بساز و از آن پنجره بدون هیچ حجابی- حتی بدون حجاب استدلال- از عمق جان بنگر و فقط بنگر، و خدا را بیاب! به او بگو: «ای خدایی که دوست داشتن تو رایگان است و در عین حال قیمتیترین چیزها هستی، پس هر چه- جز خودت- را به من دهی، چه بهایی میتواند برای من داشته باشد؟». فقط باید پنجره جانت را به سوی او باز کنی و خود را از زیر غبار وَهْمها و افکار پراکنده، آزاد نمایی و بدانی همین نگاه و همین پنجرهای که از خویشتن خویش ساختی، برای خدا داشتن کافی است. آری! همین؛ و خدا را باید رایگان دوست داشت و از خدا باید خدا را خواست. بشتاب تا از خدا آکنده شوی و از خدا سیراب گردی، چون او خود برای تو کافی است و جز او هیچ چیز برای تو کافی نیست، چرا که انسانِ سبکبال آن انسانی نیست که میداند چه چیزی خوب است- که این کار فیلسوفان است- بلکه آن انسانی است که «خوب» را دوست دارد.مشکل آن است که ما با خود آشتی نیستیم، و خود را چون حمّالی برای هدفهای وَهمی در قالبهایی از کبر به در و دیوار میکوبیم و آنوقت چگونه میتوانیم با بالهای شکسته به آسمانهای صاف و بلورینِ غیب سرکشی کنیم و بر سبزههای برزخ قدم زنیم و از سکوت زلال آن دیار سیراب شویم؟!جان همه روز از لگدکوب خیال وز زیان و سود و از بیم زوالنی صفا می ماندش، نی لطف و فرّ نی به سوی آسمان راه سفرباید با خود آشتی کنیم تا ملکوت آسمانها را در خود بیابیم و در آنجا قدم بگذاریم، که باید در آنجا قدم نهاد. و چون کسی در آنجا قدم نهاد، خواهد فهمید که ملکوت آسمانها یعنی چه! پس باید عمل کرد تا فهمید!این مباحث را خوب زیر و رو کن. به یک بار خواندن، هرگز اکتفا نکن. مطالب را با خود درمیان بگذار و در خودت جستجو کن. ببین آیا این مباحث قصهی تو نیست که بر دیوارهای این اوراق نوشته شده است؟ پس در این کتاب، خودت را بخوان با خودت آشنا شو تا دریچهها گشوده شوند!آخرالامر نمیدانم به عنوان مقدمه چه بنویسم! پیشنهاد دارم شما خواننده عزیز از خودِ این جوانان روشنضمیر- که من با تمام وجود به آنها دل باختهام- بپرسی که چرا این گفتار را به صورت کتاب درآوردند. من دقیقاً نمیدانم که آنها چه جوابی خواهند داد. شاید طاقت شنیدن جواب آنها را هم نداشته باشم ولی هر چه به تو گفتند همان را به عنوان مقدمه بر این کتاب بپذیر، و اگر هم چیزی نگفتند از نگفتن آنها حرفهای نانوشته را بخوان! نمیدانم حیا میکنند که نمیگویند یا حرفهای ناگفتهای دارند که گفتنی نیست.
نظر کاربران در مورد اين مطلب:
|
جستجو
از ساير پايگاه ها
مرکز فرهنگی اردوهای دانشجویی
شبکه خبر دانشجو
فرهنگستان علوم اسلامی
رحماء
کتابخانه ملی
خانه کتاب اشا
کانون اندیشه جوان
دفتر نشر معارف
خانه کتاب
خبرگزاري كتاب ايران
انتشارات حکمت
پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی
مجله راه
استاد اصغر طاهرزاده
مرکز اسناد انقلاب اسلامی
سوره مهر
موسسه آرمان
کتاب آسمان
کتاب آفتاب
کتاب نیوز
|